مرتبط با : شعر
دخترک خنده کنان گفت که « چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته ست به بر
راز این حلقه که در چهره او
این همه تابش و رخشندگی است»
مرد حیران شد و گفت :
«حلقه خوش بختی ست، حلقه زندگی است»
همه گفتند : « مبارک باشد »
دخترک گفت :« دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد »
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر
زن پریشان شد و نالید که « وای
وای، این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است »
فروغ (تهران – بهار 1334 ) |